آبان ماه 1390

جانستان کابلستان امیر خانی رو که می بندم پرت میشم میان خاطرات دوران کودکی و ساختمان نیمه ساز انتهای کوچک بیست و چهارم 18 متری تختی . ساختمانی که گویا هیچ اراده ای برای ساختنش وجود نداشت و به همین دلیل  به یک کلونی و خوابگاه تمام وقت برای کارگران روز مزد افغانی تبدیل شده بود  بود . تو دوران کودکی هیچ وقت جرات رد شدن از کنار این بنای بیگانه رو نداشتم نه صرفا به خاطر وحشت طبیعی کودکانه از کارگرها بلکه بیشتر به خاطر بوهای عجیب و غریب  و متعفنی  که ازاین ساختمون به بیرون درز میکرد . فکر می کنم بالای پانزده شانزده نفر آدم درهمون یه گله جا با بدبختی روزگار می گذراندند ودر کثافت و ناس و بوی همیشگی نای دیوارها به عشق شب های کابل دور هم ملا محمد جان رو زمزمه  می کردند  .

بزرگتر که شدم همیشه وجود این ادم ها برای علامت سئوال بود آدم هایی که به زعم من حتی ارزش نفس کشیدن هم نداشتند ، نمی تونستم بفهممشون ، هر جور که فکر می کردم لولیدن تو این زندگی سگی نمی تونست بهتر از زندگی در کشور خودشان باشد  

حالا با کتابی مواجه شده بودم که سعی می کرد این کشور و این موجودات رو دوست داشتنی نشون بده ولی کنار هم قرار دادن تصاویر ارائه شده در کتاب با  خاطراتی که من از افاغنه ی ساکن ایران داشتم غیر ممکن بود .

اتفاقات رمان  بادبادک باز و سفرنامه ی امیرخانی تقریبا در یک بازه ی زمانی روی می دهد البته با این تفاوت که خالد حسینی با تخیلات خود زمینه ی ورود آمریکایی ها رو فراهم می کند و امیر خانی دوران بعد از حمله ی آمریکا را به تصویر می کشد . بادبادک باز با همه ی لذتی که ازش "نبردم"  برایم قابل قبولتر بود نشون دادن آدم هایی که با کینه زندگی می کنند و منتظرند اتفاقات ، زندگی جدیدی  برایشان رقم بزند با تصویری که از افاغنه داشتم سازگارتر بود . طرز زندگی افغانی های مقیم ایران به قدری برایم رقت بار  بود که صحبت درباره گذشته و تمدن این قوم برایم خنده دار و افسانه ای به نظر می رسید .

 ***

  بخشی از سفر نامه ی عراق خودم !  - نوروز 1392

تو شلوغی شب جمعه ی کربلا ، پلاک کفشداری را گم کرده بودم ، نه حوصله ی شلوغی  دم کفشداری ها رو داشتم نه  اعصابم یارای  کل کل با یک غیر هم زبان رو داشت پیاده روی بدون کفش تا هتل که فاصله ی زیادی هم تا حرم نداشت راه حل مناسبی به نظر می رسید . هنوز چند قدمی برنداشته بودم که دستی به شانه هایم خورد ، رو که برگردونم با چهره ی خندون یک افغانی مواجه شدم و صندل نویی که با دست دیگرش به سمت من گرفته بود . اینکه از کجا رسیده بود و تو اون همه پابرهنه فهمیده بود عریانی من از سر خواست و ارادت نیست اهمیت چندانی نداشت ،  مطلب قابل اهمیت تضاد این فرد با همه ی تصورات گذشته ی من از هموطنانش بود . صندل را به زور به پای من کرد ، من رو به امام حسین - ِش قسم داد که دست توی جیبم نکنم و در نهایت هم برای اینکه من دچار عذاب وجدان نشم تا دم در هتل من را همراهی کرد تا بتونم صندلش رو بهش برگردونم و بعد هم ناپدید شد و من رو میان تمام اتفاقات جانستان  کابلستان ، فلاکت های چند ساله بادبادک باز و زندگی پوچ کارگران ساختمان های نیمه کاره ی تهران تنها گذاشت .


 ***

اینکه به واسطه ی یک نفر تمام تصورات قبلیم رو زیر سئوال ببرم ، اصلا منطقی نیست ، ولی فعلا تنها تصویری که از افاغنه دارم تصویر مرد فوق العاده  آرام و تاثیرگذاری است که دولا شده است و به زور صندل به پای من می کند .


جانستان کابلستان کتاب خوب و خوشخوانی است و مهمتر از نثر خوبش حس خوبی است که به آدم می دهد ، می توان جانستان را خواند و برای گذشته ای که داشتیم حسرت خورد ولی ...


 تحلیل این که چرا این چند نسل از افاغنه  باگذشته خودشون بیگانه اند و نمی توان رابطه ای بین گذشته پر غرور و مملو از ادبیات این کشور و امروزشان برقرار کرد کار پیپچیده ای نیست ، ولی من در نوشتن این خاطره فقط بیان احساسات کردم و تحلیل ها بماند برای خودشان اگر بفهمند .



تاريخ : 92/07/06 | 13:26 | نویسنده : دانشجوی انصرافی |

...

پ.ن : یه مدت احتمالا طولانی نیستم ، هیچ جوره ! نه اینجا نه اونجا نه هیچ جای دیگه  . می دونم کار به شدت چیپی است ولی مجبورم به این کار، نرفته  دلم برای تک تکتون تنگه ... !
- پیشاپیش تولد خودم ، تولد خودتون ، عید فطر و همه ی اعیاد پیش رو رو بهتون تبریک می گم ...
- کامنت ها کلا بازخواهد بود ، بدون اصلاح بدون تایید و بدون ... خواهشا مراعات کنید .
- جای پی نوشت و متن اصلی قابل  تغییر است انتخاب با شماست !
- معذرت


تاريخ : 92/04/22 | 0:0 | نویسنده : دانشجوی انصرافی |
  • تنهای تنها
  • عروسی ها