صفحه ورد را برای چندمین بار باز می کنم ، مصممم که این بار یک از یادداشت ها یا داستان هایم را به اتمام برسونم ، یادداشت هایی که هیچ گاه حتی شروع هم نشده بودند .
-پسرک اعتماد به نفس عجیبی داشت ...
یاد یکی از دوستان قدیمی ام افتادم ، چند سالی بود که دورادور پی گیر احوال هم بودیم ولی میزان ارتباطون به صفر نزدیک شده بود . اگر می دانستم قراراست این چنین ، تمام خاطرات خوبی که از او در ذهن دارم را خراب کند هیچ گاه دوباره اینقدر به او نزدیک نمی شدم . یکی نیست بهش بگه د آخه لعنتی ما که بود و نبودمون هیچ فرقی برای هم نداره چرا باید ..
از گز گز انگشتانم به خودم آمد ،بازهم ذهنم درگیر کس دیگری شده بود .
-ماهی عجیبی بود به خاطرهمین ظاهر عجیبش حاضر شدم برای خریدش هزینه ی هنگفتی را پرداخت کنم .یک جورایی زشت بود ...
چند وقتی است که عذاب وجدان رهایم نمی کند . هیچ گاه فکر نمی کردم کسی که زمانی از نشستن در کنارش امتناع می کردم قرار بود این چنین از من دفاع کند کسی که متاسفانه بارها به خاطر ظاهرش قضاوتش کرده بودم ولی حالا به ساده ترین و دوستانه ترین شکل در پشت من در آمده است ، به این فکر می کنم که ... ارزش این را دارد که ذهنم را درگیرش کنم .ای...
مثل اینکه این یاداشت هم به بیراهه رفت.
-سحر دوازده اسفند 1391 است و من غرق در تفکرات خویشم به این فکر می کنم که فردا با چه کسی یا کسانی قرار است همسفر شوم فقط امیدوارم ...
دو تا تکه کاغذ کارت مانند را جلوی صورتم گرفته بود ، گویا کارت ورود به یکی از محفل های خصوص خودشان بود ، به قدری از هم دل چرکین بودیم که نتوانم دعوتش را قبول کنم ولی از روی غرور پذیرفتم ، اعتقاد مذهبی اش بیش از حد به من نزدیک بود ولی موضعمان در مسائل سیاسی مثل زمین و آسمان بود ، ارزش فکر کردن را داشت ولی ...
با این شرایط محال ممکن است یادداشت هایم به نتیجه برسد . ذهنم بیشتر از آن که خودم فکر می کردم درگیر قضاوت درباره ی دیگران است .
-داستان از ان جایی شروع شد که چشم دختر و پسر به من افتاد ، نمی توانستم یا نمی خواستم چهره از انها برگیرم . لذت یک کشف ساده ...
...مردانه با دستانی باز به طرفم آمد ، صرف ابراز علاقه نبود که من هم این چنین سفت او را در آغوش گرفته ام ، نیاز داشتم که ضربان قلب یک انسان را بی واسطه احساس کنم ، قفل آغوشم که بار شد ذهنم بر روی چیز دیگری ایستاد ، نیت از به آغوش کشیدن من چه بود ...
نه خیر امروز هم یادداشتی کاسب نشدیم ، ذهنم بیش از حد ممکن درگیر این و آن شده است .
صفحه ی ورد را مثل همه روزها و دفعات قبل می بندم و به دفترچه ای فکر می کنم که محال ممکن است یادداشتی در آن به سرانجام نرسد ، آن هم ایده ای مثل ...
انصافا فقط نفرآخر ارزش فکر کردن داشت ...
کتاب خوندن هم ذهنم رو آرام نمی کنه ، این نت لعنتی هم که انگار به آخرش رسیده حیف نون هیچ چیز تازه ای توش نیست . رفقا هم که همه درگیر کار و زندگی شدند و یکی از یکی بدبخت تر ! پس من غم دلم رو با کی در میون بذارم ؟
به کی بگم که غصه ی نون دارم ؟
آره باور کنید دو روزه تمامه که در گیر قصه ی زجر آور نون شدم ، زمان دقیقش رو که بخواهید از پنج شنبه ساعت هفت و هفت و نیم شب بود که این فکر عین خوره اقتاده به جونم . درست زمانی که دو تا از دوستان سالهای نه چندان دور رو حسب اتفاق تو یکی از خیابون های تیرون عزیز دیدم .
می دونستم که هر دوشون وارد جرگه ی متاهلین شده بودند ولی از ماجراهای طلاق یکیشون خبر نداشتم . سفره ی دلش که باز شد ، من رو هم درگیر همه ی ماجراهای بعدی کرد . رفیق جداشده ام از عشق سابقش گفت و گفت که فشار زندگی باعث اون سیلی لعنتی شده بود ، سیلی ای که به قول خودش تخم همه ی اتفاقات بعدی زندگی اش رو کاشته بود . نخواستم و نتونستم ازش خرده بگیرم که نه توموقعیت اون بودم و نه اینکه می تونستم چنین شرایطی رو تصور کنم .
هر چی بیشتر داستانش رو تعریف می کرد ،من هم بیشتر و بیشتر غرق عذاب روحی و نفرت می کرد . نفرت از کی و از چی بماند که شاید تو روزهای خوبی نوشتم . رفیقم از دوری عاطفی با همسرش گفت و اینکه ... به این جای زندگی اش که رسید دیگه نتونستم طاقت بیارم و ازش خواهش کردم که ادامه نده ، بهش گفتم که تو شاید آروم بشی ولی حرفات بدجوری داره منو اذیت می کنه .
رفیق دوم خدا روشکر شرایط بهتری داشت . بچه دار شده بود و سعی می کرد خودش رو خوشحال نشون بده .با هزار زور زحمت شیرینی ازدواج و بابا شدنش رو ازش گرفتم، شیرینی ای که در کمتر از یک ساعت بعد به تلخ ترین شیرینی تمام عمرم تبدیل شد .
موقع برگشت رفیقم چیزی گفت که مفهمومش همون خرید نون برای اهل و عیال بود، برای اینکه لذت بیشتری از مصاحبت دوستان قدیمی برده باشم تا یکی دو تا نونوایی همراهیش کردم و بعد هم خداحافظی بود و تمام .
ولی وقتی که به خونه برگشتم و ذهنم کمی آرام گرفت ، تازه آتیش غصه ی نون برام روشن شد. هر چی فکر می کنم نمی تونم با این قضیه کنار بیام که چطوری 3 تا نون لواش قرار جواب شکم گرسنه ی دوتا و نصفی آدم رو بده تازه در حالت خوشبینانه فرض می کنم این نونا فقط برای وعده ی شام بود نه صبحانه ی روزبعد . بدتر اینکه مایی که به بهانه ی دو نفر آدم بی خیال صف نونوایی سنگکی شده بودیم چرا باید نزدیک به نیم ساعت در انتظار 3 تا نون لواش این پا و اون پا کنیم ؟
آقایاون ! خانم ها ! من غصه ی نون دارم . آقایون من از دست خودم شاکیم ، شاکیم از اینکه طلب شیرینی کردم … هنوز هم به عمق فاجعه پی نبردید ؟ اختلاف قیمت 3 تا تون لواش با یه سنگک ، فقط 220 تومان پول رایج مملکته ... سنگینه ؟ نه ؟
بله می دونم کنار آمدن با این قضیه به چیزی فراتر از احساسات انسانی نیاز داره...
.: Weblog Themes By Pichak :.

