چند شب پیش ، فرصتی پیش اومد تا چند دقیقه ای با یکی از دوستان قدیمی هم صحبت بشیم . از دوری و دلتنگی برای هم گفتیم و نالیدیم . شکایت کردیم که چرا ماهایی که سری از هم سوا بودیم کارمون به این جدایی و بی معرفتی رسید . حرف زدیم و گفتیم و شتیدیم تا اینکه یه جاهایی از صحبت از دهنش در رفت که
-تقصیر شماست ؛ اگر یکم از این پاستوریزه بودن دربیایید ، برای دورهمی هامون به شما هم می گیم که بیایید .
- یعنی چی ؟
- بچه ها دور هم جمع می شن دوست دارن قلیون بکشند ، پیش شما معذبن !
- آها !!!
- خانم هاشون خجالت می کشن ، جلوی خانمت قلیون بکشند ، می گن که محمد جلو خانمش ضایع می شه ! بالاخره اونا تو یه خانواده ی پزشک و موندبالا زندگی می کنند .
ادامه ندادم ، دلیلی برای ادامه دادن این مکالمه وجود نداشت . ادامه دادن یک چنین مکالمه ای فقط دردش رو بیشتر می کنه .
نمی گم که ناراحت نشدم که شدم ، خیلی هم شدم که رفقام اینطوری طردم کردن ، اینطوری خط قرمز کشیدن روی دور هم بودنمون . و ایینطوری نزدیک به یست سال رفاقت رو زیر دود قلیونشون و احتمالا چیزهایی دیگه به عقب روندن .
این رو نباید گفت ولی می دونستم و می فهمیدم که یکی دو نفر از دوستان جدیدمون از بودن ما احساس خوبی نداشتن و ودر حضور ما احساس ضعف می کردن و البته من هیچ وقت از آدما های ضعیف خوشم نمیومد .
نمی کم ناراحت نشدم که شدم ، ولی سال هاست که با این حقیقت مواجه شدم که هیچ رابطه ای همیشگی نیست ، عمق هبچ دریایی ، ابگیری ، دریاچه ای در همه ی قسمت هاش یکنواخت نیست . و خوب یاد گرفتم که باید از لحظه لحظه ی زندگی لذت برد ، اگر عمق دریا اونقدری نیست که بشه توش شنا کرد ، از پاشویه ی کنار ساحلش که می شه لذت برد .
من ترجیح می دم پای اصولم بمونم .